اولین دعوت افطاری ...

گوشی طرح آیفون 6 پلاس اندروید 4G

گوشی طرح آیفون 6 پلاس اندروید 4G

تشخیص این کپی بودن بسیار سخت است!!!

گوشی موبایل طرح  آیفون6plus  با سیستم عامل اندروید و مجهز به تکنولوژی 3G , 4G

با صفحه نمایش 5.5 اینچی همانند نمونه اصلی

http://hamkaran.net/upload/uc_2485.jpg

تنها گوشی طرح آیفون دارای سنسور اثر انگشت همانند نمونه اصلی

با صفحــــه لمسـی و تـــاچ بســـیار قـــوی حرارتی و کیفیت بدنه عالی

دارای دو دوربین جلــو و عــقـــب با کیفیت8 مگاپیکسل واقعی و قابلیت فوکوس اتوماتیک

بــــــا تنــهــــا یــــک پنجــــــم هزینـــــــه صـــاحــــب آیفــــون  6PLUS شویــــــد

در پشـت گــوشـــی عــلامت اپـــل و کالیفرنیــــا درج شــده است

دارای شارژر , هدفون, و کابل یوس ابی و بسته بندی شیک به همراه کاتالوگ

قابلیت نصب کلیه بازی ها و نرم افزار های اندروید و اجرای فیلم ها با کیفیت HD و فول HD

کلیه این گوشی ها قبل از ارسال به طور کامل تست شده و سپس ارسال میگردد همچنین 1 ماه گارانتی تست و تعویض برای این گوشی توسط فروشگاه تضمین میگردد.

قیمت : 4,970,000 ریال

توضیحات بیشتر ...



اولین دعوت افطاری ...

از یه هفته قبل مدیر اموزشگاهی که تدریس میکردم و خیلی باهاشون صمیمی بودم

بهم زنگ زده بود و من و امیرم رو دعوت کرده بود برای افطاری سه شنبه شب یعنی شب 21

خیلی خوشحال شده بودم که به یاد من بودن ...

اینقدر همه ی تیچرها تا اون روز زنگ و اس ام اس دادن و اصرار کردن که حتما بیام که من دلم 

واقعا میخواست برم اخه اونجا اولین جایی بود که رفته بودم سرکار و واقعا دلم براشون تنگ شده

بود

وقتی به امیرم گفتم با من و من کردنش متوجه شدم زیاد دوست نداره که بریم

اخرش گفت عشقم اخه من اونجا نا اشنام تورو میرسونم و خودم نمیام

و بعد هم میام دنبالت ...

دلم نمیخواست تنها برم اخه تنها دعوتم نکرده بودن با امیر منو دعوت کرده بودن

به امیرم گفتم نه عشقم اینجوری که نمیشه خوب اگه تو دوست نداشته باشی نمیریم

وقتی روز سه شنبه رسید امیرم خودش گفت امشب میریم افطاری

وقتی ازش پرسیدم که تو هم میای و گفت اره خیلی ذوق کردم

اولین افطاری اینجوری بود که دوتایی با هم میرفتیم ... وقتی دیدم امیرم بیشتر از

همیشه داشت به خودش میرسید و اماده میشد ته دلم قند اب شد

فکرمیکردم یه افطاری ساده باشه و اصلا شاید هم تو ظرف بهمون افطاری رو بدن و بریم

ولی بیشتر از این حرفا بود ...

سفره ای که پهن کرده و تدارکی که دیده بودن عالی بود ...

وقتی تو راه بودیم یکی از تیچرها زنگ زد و گفت نزدیک رسیدنتون یه زنگ بزن

وقتی رسیدیم همه جلوی در بودن و برامون ایینه قران و اسفند گذاشته بودن

چه حس خوبی داره این همه دوست داشتن ... دیدن اینکه کسایی هستن که اینقدر

به یادتونن ...

یه حس خوبی داشت وقتی داخل اموزشگاه شدم ... من توی همه ی اون کلاسا درس داده بودم

یاد اون روزای اولی که استرس تدریس رو داشتم و اونا چقدر هوای منو داشتن

یاد شاگردام ... یاد اولین روز معلمی که شاگردام برام جشن گرفته بودن

با امیرم شونه به شونه ی هم رفتیم تو حیاط و اونجا سفره پهن کرده بودن

کلی از اون روزا برای امیر تعریف کردم ...

سفره رو کمک تیچرا و بقیه چیدیم و یه عالمه حرف زدیم ....

واااااااااااااای که چقدر اون شب اون افطار اون غذا اونجا بهم چسبید ...

اینکه اونا هوای امیرمم داشتن خیلی ذوق زدم میکرد .. با شوهرای بقیه

مشغول صحبت شده بود و منم با دوستام ...

اون شب به مامانم اینا قول داده بودیم که ساعت 10 بریم احیا و برای همین

امیرم ساعت 9.30 گفت که کم کم حرکت کنیم و بریم ...

اونجا ازمون خواستن که تا سحر بمونیم پیششون اخه شله زرد نذری میخواستن بپزن

من خیلی دوست داشتم بمونم ولی میدونستم امیرم اذیت میشه

و اونقدری من اونجا راحت بودم امیرم نبود این یه چیز عادی بود

بالاخره خداحافظی کردیم و برگشتیم ... به دوتامون خیلی خوش گذشته بود

برای امیرم بیشتر خاطره ی اون روزا رو تعریف کردم ... اگرچه همون روزا هم همش

براش از اموزشگاه میگفتم ...

ازش تشکرکردم که باهام اومد و اون افطاری رو برام یکی از بهترین افطاری های عمرم شد ...



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ 8 شهريور 1394برچسب:, ] [ 2:40 ] [ رحیمی ]
[ ]